تبليغاتX
MAHEROSHAN
 روزهای مسخره ی من
وسط اینهمه نوشته های بی نظر و بی خواننده

وسط همه دلتنگی هایی که همدم و مرحمی نداره

و وسط حرفهایی که هیچ گوشی براش وجود نداره

دلخوشم به تو...

به تو که سطر سطر نوشته هایم را خوانده ای...!


این روزا پراکنده ام

و پراکنده فکر می کنم

به همه ی چیزهایی که دوسشون داشتم و دارم

به همه غم و دلتنگی هایی که داشتم و دارم

و همه اینها بدون حرف میگذرن

بدون نوشته

بدون بحث

حتی دیگه از حق خودم هم دفاع نمیکنم

دیگه قاطی هم نمی کنم

دیگه حتی به این فکر نمی کنم که توی ماجراهای پیش اومده مقصر هستم یا نه...

فقط نگاه می کنم

و به ظاهر گوش میدم

و در واقعیت فقط فکر های آزار دهنده دارم اما توی تنهایی خودم

هنوز هم با اینکه دلم نمی خواد اما میبینم حرف های آدمهایی که دور و بریام دوسشون نداشتن درست بود

اما نمیخوام باور کنم

باور کنم که آدما هر کاریم که میکنن باز تلخن

تلخ تلخ تلخ...

هر ثانیه برای خودم دلیلی بر خوب بودن آدمها و عوض شدنشون بخاطر شرایط بد میارم

اما همه این افکار مسخره من واقعا حقیقت ندارن

دیگه نه دلسوزی هست

نه مهری و نه حتی احساس عشقی که یه پدر به پسر یا دخترش و یه مادر به بچه هاش داره

همش یه بازی مسخره است بین آدمها

چند روزیه که احساس پشیمونی میکنم

نه از اینکه به خیلی از چیزا خاتمه دادم

از این پشیمونم که چرا اینطوری خاتمه دادم

من نباید اینجا

با این شرایط

با این آدمها و این اهداف میبودم

اما خود لعنتیم خودمو پرتاب کردم وسط یه مشت آدم مسخره

....................................................

سیگار کشید

و گفت

و وقتی گفت تلخی همه جا رو فرا گرفت

تلخ گفت و کشید

سیگار نه...

ذره ذره وجودم و

و نوشید

و گفت تو میری

گفت تو یه روزی که خیلی نزدیکه نجات پیدا میکنی

اما...

من فقط نگاه کردم

و ثابت تو یه مسیر اشتباه جلو رفتم

تا اینکه دوباره اومد

ایندفه سیگار نکشید

اما گفت تو دیگه نمیری...

تو فقط یه نابود شده ای... که هیچی نداره

و...

و من سیگار کشیدم

و تلخی همه جا رو فرا رفت

مثل تو... و مثل زندگی کوفتی من

.

.

.

یه روزی چهارشنبه بهترین روز هفته بود...!

راستی راستی فکر میکنم چقدر خوب بود که همه ی روزهای هفته چهارشنبه بود...

و همه روزها می شد بهترین روز هفته

اما من فکر میکنم دیگه هیچ وقت چهارشنبه ندارم

حتی چهارشنبه ها...!


|+| نوشته شده توسط ماه روشن در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 23:30  
 تولد 25 سالگی...!
تولدت مبارک

... دیوانه

... همیشه سردر گم

... پر حسرت

امروز روزی بود و هست که تو به اینجا اومدی... به این سیاره لعنتی

اومدی تا خیلی چیزا رو ببینی

خیلی آدمها رو

اومدی تا طعم تلخ حسرت و بچشی

اومدی تا خاطره های دردناک بسازی و اون خاطره ها رو مرور کنی و به یادشون اشک بریزی...

هه... و بعضی وقتها هم نریزی...

اومدی اما نصفه... اما نیمه

اومدی اما خیلی بی رنگ!

اونقدر بی رنگ که وقتی اومدی هیچ چیزی تغییر نکرد

دنیا همچنان بی هدف جلو رفت

و به تو یاد داد که همچنان بی هدف جلو بری

روزهای پوچ بسازی

خاطره های پوچ بسازی

یاد داد که تلخی عزیزترین چیزیه که داری... یا بهتر بگم تنها چیزیه که داری

دوباره متولد شو

و هر بار از یاد ببر که میتونست همه چیز خیلی بهتر از این باشه که میبینی

حالا... اینجا... تنها بشین و به حسرتی فکر کن که همیشه با تو خواهد بود

چه میرفتی... چه میموندی... چه میمردی، یا...

شاید فلسفه اومدن من هم برای خودش فلسفه خوبی باشه

شاید دنیا به پوچی بزرگی مثل ماه روشن احتیاج داشت

امروز با روزای دیگه فرقی نمیکنه

انتظار تو هم برای متفاوت شدن این روز فقط یک امید احمقانه است

.....: دوست دارم ۲۲ مهر تولدت و با هم جشن بگیریم

هه...

سالها پیش من یک تولد داشتم که شاید سالها پیش هم نبود

یه جشن تولد داشتم

جشن تولدی که توش با همه بی پولی و با همه غم ها و دعواها و با همه تردیدها... بهترین تولد زندگیم بود

یا حداقل فکر میکردم بهترینه

و فکر میکردم هر سال میتونه این جوری باشه

روزی که در عین بی پولی کلی وسیله خریدم

روزی که حتی کفش و لباسی که آبروی همراهم و نبره نداشتم

روزی که سردم شد... سردمون شد... اما به راستی روز و شب خوبی بود

روزی که سعی کردم و کردیم که احساس خوشبختی کنیم

سعی کردیم از یاد ببریم تولد، تولد کسی که پره از حسرت

تولد کسی که پره از نگرانی اما به روی خودش نمیاره

اما...

حالا... اینجا... شمع دارم... عود... سیگار... و فقط و فقط خاطره های دور دور دور...

تولدت مبارک...

امروز شاید ۲۵ ساله شدی

هه

همیشه دوست داشتم ۲۵ ساله بشم

فکر میکردم بهترین سن زندگیمه

چون ۵ و ۲ میشه ۷

و ۷ عزیز بود... و هست

حتی عمو جاویدم نیست

حتی... یه کیف آبی

با یه موجود احمق و دوست داشتنی سفید روش

حتی... یه... یادش بخیر...

هرچه بزرگتر میشم... دلگیر تر میشم

هرچه میگذره بیشتر احساس میکنم هیچی بدست نیاوردم

هوفففففففففففف

بگذریم

تولد ۲۵ سالگیت مبارک

امروز... و حالا... آرزو میکنم... یه روزی... یه جایی... یه جوری... روزهای خوشبختی رو ببینم

روزهایی که بی حسرت و بیخیال گذشته... از شمع هایی که فوت میکنم و از روزهایی که به شب میرسونم لذت ببرم

روزی که نترسم

روزی که برای هیچ چشمی... حتی چشمی که قفل شد و رفت تو ته ته قلبم و از ته ته قلبم فرار کرد دلتنگ نشم!

روزی که دلم هوای روزی رو نکنه که یه غذای شاید ایتالیایی خوردم... تو یه پاساژ معروف و گنده راه رفتم و یه روز خوب و قشنگ ساختم... یا ساختیم!

ورق بزن

برگ برگ زندگی که پوچ شد و دود شد و رفت هوا...!

زندگی تو... یه احمق... یه...

سالها نوشتی و نوشتی... سالها ترسیدی که بنویسی و نوشتی و نوشتی

امروز هم مثل یه موجود پخمه میشینی و مینویسی

برای کسی که خوابید... یا کسی که خودش و زد به خواب

مینویسی به امید روزی که بیدار بشه... و فقط و فقط خطی از نوشته های تو رو بخونه

منتظر می ایستی تا روزی که لحظه ای بیاد و تایپ کنه ماه روشن دات بلاگفا دات کام

و بخونه

و ببینه

و فقط چند کلمه... فقط چند کلمه هم اون برای تو بنویسه

برای اولین بار

یا حتی آخرین بار

دیگه وقتی نمونده... تو بریدی... میبینی؟ تو بریدی... و ترسیدی

تو یه چیزی رفته تو گلوت

یه چیزی که بیرون نمیاد... یه چیزی که بالا نمیاد و بره بره بره تا برسه یه چشمات و بریزه پایین

تو فقط بلدی برای دیگران اشک بریزی

اما حالا که تنهایی و حال و روزت واقعا گریه داره

نه گریه میکنی

و نه میخوای که گریه کنی

حالا اگه یکی بیاد و از یه موجودی که تو خیابون یه ماشین بهش زده و پرتش کرده و بعدش رهاش کرده رفته بگه... پق... میزنی زیر گریه

نه...

اون چیزی که واقعا باید براش دل سوزوند و گریه کرد حال زار و زندگی پوچ خودته

زندگی پوچی که به زور نتونستی و نمیتونی که پرش کنی

زندگی که توش حتی روز تولدت هم غمگینی

حتی امروز هم... غمگینی

تولدت مبارک بیچاره...

تولدت مبارک

 

|+| نوشته شده توسط ماه روشن در سه شنبه 21 مهر1388 و ساعت 23:11  
 چرندیات من
داغ کردم

حوصله نوشته های خودمو ندارم

اصلا دیگه دلم نمیخواد بخونمشون

اه...

حالم بد شد...!

|+| نوشته شده توسط ماه روشن در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 17:47  
 آرزوهای بر باد رفته
نمیدونم چرا داره بعضی تلخی هام پاک میشه

اما همراه با یه خوشگل نگرانی

همراه با ترس و دلهره ای که دوسش دارم

به راحتی میتونم با یه چیز کوچولو خوشحال شم

انگار نه انگار که دلی شکستنه بوده و داغون شدنی در کار بوده ...

میدونم هیچی موندگار نیست

اما دلم خیلی میخواد بعضی چیزا بمونه... و بعضی از اشخاص

میدونم میگی با خودمه موندن و رفتنشون ...اما بعضی وقتا واقعا نمیشه اونی که میخوای و نگه داری

واقعا نمیشه اونجایی که باید باشی بمونی

بحث خواستن تو نیست

چیزی که اسمشو گذاشتن سرنوشت کاری میکنه که بعضی چیزا فقط یه آرزو بمونن

و همیشه و همیشه رفتن و نبودنش رو با عمق وجودت حس کنی

فقط یه فرصت زیاد ...نه خیلی زیاد اما زیاد میخوام برای داشتن چیزایی که مثل یک آرزو موندن

توقعم زیاده نه؟

حداقل یه فرصت کوتاه

فقط برای اینکه بتونم حسشون کنم

کمکم کن...

|+| نوشته شده توسط ماه روشن در پنجشنبه 16 مهر1388 و ساعت 10:41  
 دنیایی که در ظاهر نه، اما در حقیقت فراموش شده... و خالی و سرد!
امرزو ۱۱/۷ ...

شاید کسی ندونه یعنی چی

اما ...

روز خوبیه

امروز ... این لحظه... با تنهایی

هستم و ....

به سلامتی نگاهت

به سلامتی چشمایی که هیچ وقت از ذهن پاک نخواهد شد

باز هم ...هستم

امروز

۸۸/۷/۱۱

آرزوی من خوشبختی توست

....

این آهنگ همراه من بود...

امشب:

دنیای این روزای من

هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که

دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من

درگیر تنهایی شده

تنها مدارا میکنیم

دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم

آغوشت و تن میکنم

آینده این خونه رو

با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو

تقویمم و پر میکنم

هر روز این تنهایی رو

فردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من

حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو

چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم

آغوشت و تن میکنم

آینده این خونه رو

با شمع روشن میکنم

دنیای این روزای من ...

 

باز هم مثل همیشه داریوش...

و خاطراتی که میبردت به یه خونه قدیمی با صدایی که اعتراض میکنه به بودن یه غریبه تو خونه یه مادربزرگ

آهنگ های عزیز و

این آهنگ، آهنگ پر از حسی که ....دوسش دارم اگرچه آزار دهنده است و دلگیر....

پرم از گریه

اما نمیخوام هیچ چیزی پیش بیاد

فقط برای خودم اشک میریزم

مهم نیست

 

|+| نوشته شده توسط ماه روشن در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 3:12  
 پیری
امرزو که اینجا نشستم و مینویسم احساس می کنم سالها گذشته

از خوشبختی

از ...

امروز که اینجام سردم و تنها...

احساسی که بی مورده و نباید داشته باشم اما دارم

خبر دادن و دارم که خوشبخته...

با یه عالمه اتفاقای خوبی که در انتظارشه

خبر دادن که یه عاشق یا شاید معشوق داره

کسی که حالا در کنارشه

دلم فقط و فقط میخواد آروم بودن و خوشبخت بودنش برام صد در صد بشه

وقتی صدایی پای تلفن فقط از چند تا رسید حرف میزد و از اینکه به اون رسیدها احتیاج داره

اولش دلم گرفت

اما بعد خوشحال شدم که حالا تنها مشکل شاید چند برگه بی ارزش و ساده باشه

یادمه یه روز بهم گفت اگه یه وقتی تو خیابون دیدمت بهت امضا میدم

هه

منم گفتم امیدوارم اونقدر خوشبخت بشی، اونقدر بالا و بالاتر بری و اونقدر روزای خوب و آدمای خوب داشته باشی که اصلا من و نشناسی که بخوای بهم امضا بدی... که اصلا نگاهم هم نکنی

چند شب پیش داشتم فکر میکردم نظرم عوض نشده 

هنوز هم میخوام به بهترین ها برسه

....

این روزا هر روزم مثل روز قبله

البته تقریبا

آدمای جدیدی دیدم و میبینم که خیلی احمقن و کارای احقانه میکنن

آدمایی میبینم که بخاطر هیچ و پوچ لحظه ها رو از دست میدن

اینروزا کارایی میکنم که خیلی بهشون اعتقاد نداشتم

اینروزا....

احساس میکنم بی هدفم

شاید چون میترسم

شاید چون غمگینم

شاید چون دوستایی دارم که به همشون علاقه ندارم

شاید چون... به این جا و این آدما و این حال و هوا و این احساس عادت ندارم

اما انگار گذشته ای که خیلی ازش نگذشته برام خیلی دوره

انگار یه آدم پیرم که خاطرات تو مغزش مربوط به جوونیش میشه

به سالهای سال قبل از این

دووم بیار...دووم بیار...این شب آخر غمه

زخمای لب بسته شب یه عمره با ما محرمه

...

هنوز از این گریه پرم

از این نشسته در گلوم

...

هوف

 

|+| نوشته شده توسط ماه روشن در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 2:48  
 مثل همیشه ...از همیشه بدتر
نمیرسم

انگار هیچ جوری نمیرسم

اصلا هیچ وقت نمیشه

همش دارم سعی میکنم یه کاری کنم همه راضی باشن

خودمو گذاشتم کنار اما باز هم فایده نداره

هیچکی راضی نمیشه

مدت زیادی سعی کردم که کاری کنم که حرفم پذیرفته بشه کارم پذیرفته بشه

اما نمیشه

هیچ وقت حرفا با عملا یکی نیست

در ظاهر همه میگن که بهت اطمینان دارن اما در عمل همیشه کم میارن

کم میارن و کم میارن و کم میارن و باعث میشن که تسلیم خواسته هاشون بشی

فرقی نمیکنه که بخوام یا نه

تسلیم میشم چون راهی برام باقی نمیذارن

فکر میکردم روزی که میتونم هر جیزی رو میخوام بدست بیارم رسیده

اما میبینم همیشه همه چیز بستگی داره ... همه چیز به همه چیز بستگی داره

کاش روزی میرسید که برای خود خود خودم بودم

بدون نگرانی نگران بودن بقیه

بدون نگرانی غصه خوردن ها و اعتماد کردن های بقیه

بدون بدون حذف

بدون بدون سانسور

میبینی

هبوز هم مثل آدمهای بریده و خسته حرف میزنم

هیچی عوض نشده

هنوز هم برای انجام کارام یه عالمه آدم هستن که نظرشون اثر داره

دلم میخواد رها باشم

مثل بادی که هم میتونه روی دریا باشه هم تو کویر

بدون اینکه این کار یه جیز رویایی و تخیلی باشه

خدایا ... باز هم امیدم به توست

به این اوضاع یه سر و سامونی بده

یه کاری کن همه چیز درست بشه

...

.

.

.

هوووووووووف

|+| نوشته شده توسط ماه روشن در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 18:22  
 تردید و ترسی جدید
از من هم غریب تر و تنها تر شدی

دیگه نه کسی بهت سر میزنه

نه کسی برات پیغام میزاره

دیگه وبلاگ پر بازدیدی نیستی

هرچند قبلا هم... نه بی انصافی نکنیم ...

میبینی

راست گفت

ترس همیشه با منه

ترسیدم

ترسیده شدم

میترسم

روزایی که میگذرونم سرشار از فکر و خیاله

هنوزم تظاهر کردن تموم نشده

هنوز هم خیلی چیزا عوض نشده

میخوام راحت راحت از همه چی بگم اما اینجا دیگه نمیشه از همه چیز گفت

حس میکنم اتفاقی که خیلی خیلی سال پیش نیافتاده دیگه هم نباید بیوفته

حس میکنم اصلا قرار هم نیست که بیوفته

زندگی زیادی لبریز از منطق شده و از احساس خالی

میدونی ... حتی بعضی وقتا از احساسی که دارم مطمئن نیستم

از اینکه خوشحالم یا دلم گرفته مطمئن نیستم

بی نهایت میل به نوشتن دارم اما شدیدا میترسم

هنوز هم برای نوشتن باید به خیلی ها جواب پس بدم اما واقعا دلم نمیخواد

خیلی کار دارم که باید انجام بشه و تو همش یه گیری هست

همه چیزو سپردم به خدا و به اینجا رسیدم

گفتم صلاح اونیه که تو بخوای

پس همون بشه

اینی که الان هست...به کمکش خیلی احتیاج داره

خدا؟

باشه ....صبرمیکنم... مثل همیشه !

|+| نوشته شده توسط ماه روشن در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 5:37  
 حماقت، دروغ...تاسف
فکر میکنم دارم خودمو گول میزنم

22 تا DVD رو دیدم

تا فکر نکنم

اما حالا میبینم چه چیزایی میخوام و ندارم

و بیشتر فکر میکنم

فکر و فکر و فکر

و درد

چیزی که تنهات نمیذاره

فکر میکنم به اینکه آدمایی هستن که به راحتی برای رسیدن به چیزایی که میخوان همه رو فراموش میکنن

اما من

نمیتونم اینطوری باشم

شایدم بخاطر اینه که چیزایی که میخوام هیچ وقت با هم جور در نمیان

مثل اینکه هم زمان بخوای کنار ساحل و توی کویر باشی

همزمان

و این نمیشه

باید از یکی بگذری

و حالا به جایی میرسم که میدونم کدوم رو بذارم کنار اما...

یه چیزایی باعث مختل شدن این قضیه میشه

یه چیزی باعث میشه شدیدن احساس حماقت کنم از تصمیمی که گرفتم

بعضی وقتا خیلی بهم توهین میشه

اما چاره ای ندارم جز اینک مثل احمق ها سرم و بندازم پائین و به روی خودم نیارم

میدونی چیه

میخوام تموم بشه

دیگه نمیخوام خودمو راضی کنم که خوشبختم

میخوام با خودم و با همه رو راست باشم

از خنده های الکی و تظاهر به خوشبختی کردن خسته شدم

همه میدونیم موضوع اصلی چیه

همه میدونیم که حقیقت چیه اما...

به همدیگه کمک میکنیم که پنهانش کنیم

از همدیگه پنهانش کنیم

هه

مسخره است نه؟

همدیگه رو گول میزنیم در حالی که همه میدونیم حقیقت چیه

حالم داره بهم میخوره

اما حیف که اینقدر ناتوان شدم

حیف...



|+| نوشته شده توسط ماه روشن در سه شنبه 16 تیر1388 و ساعت 20:6  
 قراره اتفاق خوبی بیوفته؟ هه
داشتم فکر میکردم اگه 3 سال و نیم دیگه دنیایی نباشه

اگه واقعا 2012 پایان دنیا باشه...

اونوقت آدمایی که هیچ وقت نمیتونن احساس خوشبختی کنن

آدمایی که برای رسیدن به آرزوهاشون باید چندین سال صبر کنن...چی به سر رویاهاشون میاد؟

آدمایی که برای رسیدن به آرزوهاشون همه رو زیر پا میزارن

که مثلا 10 سال دیگه اون جایی باشن که آرزو دارن  ....

سه سال دیگه چی میشن؟

.

.

.

اونایی که زیر پا افتادن برای آرزوهای دیگران چی میشن؟

اونایی که 24 سال زندگی کردن اما فقط 3 - 4 سال از کل زندگی شاد بودن چی میشن؟

.

.

من چی میشم؟

....تو که میدونم جوابت چیه:

تو مگه چیزیم هستی که بخوای...

تو مگه آدمی اصلا؟
.

.

خیلی تلخی...

و این تو نیستی

این تو نبودی

تو این نبودی...

این زندگی اینجوری نبود...

.

.

احساس میکتم دیگه ...دیگه...

حالم خوب نیست...

|+| نوشته شده توسط ماه روشن در پنجشنبه 21 خرداد1388 و ساعت 14:1  
 آخر خواستن...
فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر درد هام غیر قابل باور باشن

فکر نمیکردم روزی برسه که ...

این چند روزه حرفهایی شنیدم ...چیزهایی دیدم...که هنوز هم باورم نمیشه

.

.

وای

روزی میرسه که برای کوچکترین چیزهایی که حقته هم باید بجنگی

و طوری باهات رفتار میشه که انگار نه انگار که هستی

انگار نه انگار چیزهایی که دورت هستن و کسایی که دورت هستن یه ربطایی هم به تو دارن

میشی مثل آدمی که سالها برای همه زحمت میکشه

از حق خودش میزنه که کسایی که دوست داره به یه جایی برسن

اما وقتی پیر شد

وقتی روزی به دلداری و یه قلب مهربون احتیاج داره هیچکس دلش نمخواد دیده بشه

روزی بخاطر حق..بخاطر حرفای دلش که سالهاست به هیچکس نگفته کنار گذاشته میشه

حالا اگه پدر یا مادر باشه ...میفرستنش آسایشگاه و خونه سالمندان

اگه هیچ بچه ای نداشته باشه هم که به راحتی تنهاش میذارن

حالا شدم مثل همین آدم

نه اینکه یه عمر پای محبت کردن گذاشته باشم

اما دلم و دادم

زندگی و آرزوهای کوچیک کوچیک اما زیاد دادم ...

بخاطر آرامش

بخاطر داشتن یه قلب مهربون

اما پس زده شدم

ته مونده شدم

دور ریز شدم

.

.

.

کنار گذاشته شدم

.

دیگه دیده نمیشم

دیگه حس نمیشم

دیگه هیچی هیچی هم نیستم

دیگه حق اینکه هیچ باشم و پوچ باشم هم ندارم

.

یادمه یه روزی یه دوستی که خوب من و میشناخت بهم گفت

تو همیشه دنبال جایی بودی که دوستش داشته باشی

دنبال کسی بودی که دوستش داشته باشی

نه اینکه دوست داشته باشه

دوست داشتی ناز بکشی...نه اینکه ناز کنی

همیشه این تویی که دلت میخواد خودت و نادیده بگیری برای دیگران

حالا هم که این موقعیت پیش اومده

پس بخواه و تحمل کن

دیگه اگه پست زدن

اگه خوردت کردن

یا هر چیز دیگه ای

باید بمونی و تحمل کنی

این چیزیه که حقته


حقمه

خودم خواستم از همه چیم بزنم برای یه هدف...

خودم همه کسایی که داشتم و همه چیزایی که داشتم زیر سوال بردم که به اون هدف برسم

دیگه فکر دیگه ای کردن حماقته

حماقت؟

هه


|+| نوشته شده توسط ماه روشن در پنجشنبه 21 خرداد1388 و ساعت 13:49