|
پایان زندگی نزدیک است؟
روزگار بدیه همه چیز بهم ریخته و ناقصه وقتی رو میاری به کار یه جاش میلنگه وقتی رو میاری به عشق... تقریبا همه جاش میلنگه وقتی به دوست اعتماد میکنی... به راحتی گند زده میشه به اعتمادت اینقدر سریع همه چیز خراب میشه که حتی فرصت نمیکنی به خودت بیای و بفهمی چه خبره وقتی میفهمی که دیگه فرصتی برای جبران نیست تو اعتماد میکنی... و این اعتماد حتی سالها میمونه ولی ناگهان بهم میریزه اما وقتی هیچی محکم نیست وقتی هیچ آینده ای برای هیچ حرکتی نداری نباید مطمئن باشی اعتمادت پا برجا میمونه هر لحظه باید منتظر خطر بود بیشتر از سمت کسایی که نزدیک ترینن بهت بنابر این همه مجبورن بی اعتماد باشن ولی طوری رفتار کنن که بهشون اعتماد کنی این رفتار اونقدر ادامه پیدا میکنه که کم کم میشه جزئی از وجود آدما دیگه نیاز نیست زحمت بکشن خود به خود این رفتار رو نشون میدن و تو با این که میدونی نباید اعتماد کنی اما خسته میشی از نداشتن هیچ شخص معتمد در زندگیت درسته که حسی در درونت میگه با این کارت خودت و زندگیت به باد میره اما ... دیگه تو هم مثل بقیه میشی که میدونن اصلا و به هیچ وجه هیچ کس نزدیک ترین نیست میفهمی که اصلا نزدیک و دوست و عشقی وجود نداره این بی اعتمادی ها باعث شده که خودت هم نتونی آدم قابل اعتمادی باشی... چون نمیدونی اعتمادت لکه دار میشه و بهت خیانت میکنن یا نه... اما بعضی وقتا تو زندگی... تو احساسات... تو سیاست... و تو هر چیزی که فکرشو بکنی مجبور میشی کارایی بکنی که خوب نیست... و یا حتا دلت نمیخواد... اما مجبوری... برای بقا... بقای عشق... موقعیت... پول.. و... همه میخوان هم و نابود کنن و جای هم بشینن تو رابطه های دوستی تو رابطه های سیاسی تو همه چی... کم پیدا میشن کسایی که برای هدفشون، حالا هرچی که باشه حاضر باشن از خودشون مایه بزارن... واسه همین وقتی حتی ذره ای محبت، فداکاری، وفاداری و... تو کسی ببینی فکر میکنی یا تظاهر میکنه یا میخواد مطرح بشه... مثل یه قهرمان... آخر همه اینا اینه که هیچی ثابت نمیمونه... حتی بهترین آدم ها هم گاهی مجبور میشن خلاف چیزی که همیشه بودن رفتار کنن
برای همین باید کر بود... کور بود... لال بود... و گاهی یا بیشتر وقتا فقط زنده باشی... بجای اینکه زندگی کنی...
بچه که بودم یه آدم بزرگ بهم گفت : یادت باشه همه ادامها برای بقای خودشون حاضرن رو هر چیزی پا بزارن... حتا روی لاشه هم میگفت: آدما وقتی میان تو زندگیت تمام سعیشون رو میکنن که هیچی نیارن... اما ...وقتی میرن تقریبا همه چیزتو میبرن... احساست رو... اعتمادت رو... جایگاهت رو و...
اونموقع فکر کردم خیلی بد بین اما حالا میبینم خیلی هم بد بین نبوده... بیشتر واقع بین بوده...
یه وقتایی به کاغذ و قلم هم شک میکنم به صداهایی که تو مغزمن و باهام حرف میزنن هم شک میکنم به افکاری که دارم و حتی نمیگم به زندگی و زمان به آینده... چه برسد به گذشته حتی به این که این ماه روشن واقعیه و وجود داره یا نه این دنیا و آدما و هوا و صدا و خاک و منظره و ... اما اینو میدونم که باید با همه کثیفی دنیا با همه ترسناکی آینده و شک بهش با همه اینها باز هم باید سعی کنم که زندگی کنم نه این که فقط نفس بکشم و غذا بخورم و علائم حیاتی داشته باشم نه این که فقط زنده باشم |+| نوشته شده توسط ماه روشن در پنجشنبه 19 اسفند1389 و ساعت 4:17 دلتنگی عجیب
دلم تنگ شده...
برای خونه ای که پرده نداشت آشپزخونه ای که غذا نداشت زمستون خونه ای که حتی به بخاری نداشت دری که شکسته بود و آئینه نداشت غذایی که برکت نداشت اتاقی که پنجره نداشت مبلی که میز نداشت کامپیوتری که جا نداشت اینترنتی که شارژ نداشت صندوقی که میز شد خاطراتی که شکست رگی که زده شد خونه ای که برق نداشت پسری که پول نداشت و شاید زمانی معرفت نداشت... دلم تنگه برای خونه ای که همه چیز داشت... مبل، میز، گاز، یخچال با خوراکی های توش، مایکروفر، ماشین لباس شویی، تخت، تلویزیون... یه عالمه Cd و Dvd فیلم و ... حتی آیفون تصویری و کولر گازی اما دختری اونجا بود که دیگه دل نداشت... روزهایی اونجا بود که گاهی حتی ذره ای خوشی نداشت و پسری که تعهد نداشت، وفا نداشت، معرفت نداشت اما استعداد داشت استعداد برای یاد گرفتن چیزای تازه برای راحت فراموش کردن آدمهایی که جلوی چشمش بودن استعداد برای راه های جدید برای نبودن، حضور نداشتن... و حالا دیگه پول هم داشت و دختری که کم کم تصمیم گرفت بره... با وجود همه خوشی ها، با همه تلخی ها، با همه خاطره ها... و بدون فراموش کردن حتی لحظه ای از گذشته... دختری که آدمهای زیادی دوسش داشتن اما دلخوش به پسرک بود پسری که حتی فکرشم نمی کرد که دخترک بره و دیگه بر نگرده... پسری که اشک ریخت و دختر رو در آغوش گرفت و گفت: " همیشه فکر میکردم دیگران میخوان تو رو از من بگیرن، اما حالا خودت داری میری " و حتی اون موقع هم باورش نمیشد که دخترک واقعا داره میره و شاید حتی خودشم دردی رو که اون لحظه تو صداش بود و به خاطر نیاره اما اون صدا، با اون لرزش... هیچ وقت از ذهن دخترک پاک نشد... و خونه ای که بعد رفتن دخترک خالی شد... و دلی که ریخته شد و شکست... پسری که داغون شد که تنهایی رو تاب آورد توی اون خونه ی تنها پسری که تو خونه ی خالیِ بی هیچکس، اشک ریخت و کار کرد به امید بازگشتی... که اتفاق نیافتاد و دخترک مطمئن بود که اونقدر پسر نا امید نمیشه که دیگه نتونه کار کنه... و به زودی فراموش میکنه دلم بد جوری گرفته دلک تنگ شده... برای باد زمستونی خونمون برای بالکن بزرگ و غمگین خونمون برای باربیکیویی که هیچ وقت استفاده نشد... برای گلدون هایی که آنقدر آب نخوردن و شاهد غمهای اهالی خونه بودن تا روزی خشک شدن برای موتور خفنی که یه شب باهاش کلی حال کردم برای سالادای ماکارانی همراه با سه در چار برای استیک همراه با مشروب تو بالکن برای بستنی توت فرنگی همراه با سیگار فیلم دیدن های دو نفره برای ضرب المثل های به موقع به عزیز دلم برای همشون تنگ شده اما بدون یاد آوری تلخی هام با حذف همه روزهای کثیف و تلخی که داشتم و ... روز آخر به همه گلدون هامون آب دادم انگار یه چیزی میگفت دیگه نمیبینمشون تو هم انگار میدونستی و گذشتی و بریدی و دل سپردی به رفتن نمیگم کاش باشی و لحظه ای حست کنم اما دلم عجیب تنگ شده برای عکس هایی که رفت که پاک شد برای اس ام اس هایی که همه ی همش پاک شدن دلم برای مرور خاطراتم تنگ شده باز قاطی کردم نمیدونم چی من و میبره به اون روزها و اینقدر حس عمیق دلتنگی بهم میده اما هرچی که هست خیلی قویه و من توانم کمتر از اونیه که باهاش مبارزه کنم نمیدونم هنوز هم سخت خوابت میبره یا خوب شدی یادمه شبا نمیتونستی خوب بخوابی بیدار میشدی بارون میومد لب پنجره ای که خیلی بالا بود میرفتی روی میله ها می ایستادی و سیگار میکشیدی و من آرزوم بود تا کنار اون پنجره روی اون میله ها بایستم و فقط کنار تو باشم و تنها آرزو این بود که: فقط باشی ... همین 88/8/13 |+| نوشته شده توسط ماه روشن در یکشنبه 16 آبان1389 و ساعت 18:5 یادی از گذشته...
یه سری نوشته هست که الان و با اوضاع الانم یکی نیست
یعنی مربوط به گذشته است و زمان خودش نوشته شده اما روی کاغذهای تیکه تیکه... میخوام اینجا بنویسمشون و تاریخشون رو هم بنویسم فقط برای اینکه فراموش نشن... |+| نوشته شده توسط ماه روشن در یکشنبه 16 آبان1389 و ساعت 17:7 آرزوی تغییر...!!!!!!
انگار یکساله که ننوشتم انگار دیگه خیلی اهمیت نداره که بنویسم یا نه روزی کسی بود که میخوند روزی کسی بود که میخواست که بنویسی میخواست که بخونت اما حالا... و برعکس اینکه بخوام ناراحت بشم خوشحالم که راهش و پیدا کرد و خودشو از خیلی چیزا کشید بیرون از همه چیزایی که وصلش میکرد به اینجا
میخوام بگم امسال خیلی تعجب کردم زیاد از اینهمه آدمهایی که روز تولدم و به یاد داشتند و تبریک گفتند و از اونهمه عزیزایی که بر خلاف هر سال امسال حتی تا آخرین لحظه های انتظار هم خبری ازشون نشد حتی عزیزی که همیشه درست 12:01 زنگ میزد هم یادش رفت تا آخر شب زنگ بزنه نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت فقط میخوام بگم هیچ چیزی ثابت نمیمونه
نمیدونم با اینهمه آدمهایی که دوسم دارن و دوسشون ندارم چیکار کنم نمیدونم با اینهمه آدمهایی که دوسشون دارم و نمیدونن چیکار کنم که دوسشون دارم و نمیدونن و نمیفهمن نمیدونم بترسم از بی توجهی هام نسبت به آدمهایی که دوسم دارن و میترسم یا نمیخوام که دوسشون داشته باشم یا نه تنها نیستم اما دلم اینهمه تنها نبودن نمیخواد دلم اینهمه آدمهایی که وجودم براشون مهمه رو نمیخواد دلم اینهمه عشق و فداکاری نمیخواد اینهمه از نا امیدی، بی آرزو موندن نمیخواد اینهمه برای بدست آوردن چیزای کوچیک سگ دو های بزرگ زدن نمیخواد اینهمه بد بیاری اینهمه شانس بی موقع اینهمه از نظر دیگران معقول بودن نمیخواد از نظر دیگران خوشبخت بودن نمیخواد دلم نمیخواد دوست ندارم کسی منتظر نگاه من باشه منتظر اینکه بگم اجازه میدم خودتو برام فدا کنی اجازه میدم عاشقم باشی و برام بمونی نمیخوام کسی چشم به راهم باشه منتظرم باشه میخوام از جایی با اینهمه عشق و مهربونی به جایی برم که همه سردن همه بی عشقند هیچکی منتظر هیچکی نباشه اینهمه پائیزش قشنگ و پر خاطره نباشه اینهمه آدمها منتظر فرصت برای نشون دادن علاقه اشون بهم نباشن اینهمه پیغامهای پر مهر نداشته باشم تو دنیایی که اینهمه زشتی داره اعتماد به اینهمه خوشبختی اونم یهو، آدمو میترسونه باعث میشه آدم به حقیقی بودنش شک کنه تو شهری که من زندگی میکنم مادرا عاشق بچه هاشون نیستن همه درا و پنجره ها به تاریکی باز میشن از هیچ طرف روشنی نمیاد اینجا نگاهی به نگاهی قفل نمیشه اینجا دلی برای دلی نمیلرزه کسی یه عمر و با عشق و به یاد عشق کسی زنده نمیمونه اینجا آدمها برای بدست آوردن عشقشون به هر دری نمیزنن اینجا خسته میشی از اینهمه ابراز علاقه های الکی از اینهمه عشق های الکی عشق های بی دووم اینجا حتی آدما بعضی وقتا خودشون عشق های الکی میخواد دخترایی هستن که فقط کسی میخوان برای تفریحاتشون برای بیرون رفتن و چرخیدن اینجا همه از ازدواج کردن میترسن اینجا هرکسی هم که نترسیده بدجوری تو گل ازدواجش گیر کرده بد جوری به غلط کردم افتاده دیگه اگه کسی بگه میخوام دیگه نبینمش میخوام ازش جدا شم خیلی جمله ی غریبی نگفته زن و شوهری میشناسم که عاشق هم بودن اما الان حتی 6 ماهه که پیش هم نخوابیدن مرد عاشق شده عاشق یه دختر دیگه و دختر اصلا معلوم نیست چی میخواد و دنبال چیه هر دو از بودن با هم ناراضین اما بخاطر همون ذره حرمتی که برای خانواده ها مونده کنار هم تاب میارن آدمایی رو میشناسم که اونقدر تو گل ازدواج گیر کردن که توافق میکنن هر کدوم با یکی دیگه باشن و خانواده هاشون نفهمن که غمگین نشن اینجا به هر طرف نگاه میکنی نکبت و کثافت ببینی جایی که مردم برای 100 تا تک تومنی یقه همو پاره کنن همه سر هم داد میکشن بیمارستان ها و درمانگاها پر شده از آدمهایی که داغ دیدن تصادف کردن کتک خوردن زنایی که شوهرای بی وفا دارن شوهرای فاسد دارن زنایی که به هر دلیل گندی خودشونو فراموش میکنن و ... اینجا بعضی مردا در انتظار زنشون که خونه مردم کلفتی میکنه از پا در میان یعضی مردا برای سیر کردن بچه هاشون زناشونو در اختیار دیگران قرار میدن زنی رو که عاشقشن اینجا وقتی یه کار اداری داری گند میزنه به کل روزت و مجبور میشی برای امضای ساده ی یک احمق 1 هفته مرخصی بگیری که بتونی از این اداره به اون اداره درگیر کاراش باشی. اینجا از اینکه آدما که به فکر همدیگه نیستن و هم و دوست ندارن خسته میشی اینجا مادرا آرزوی مرگ بچه هاشونو میکنن و بچه ها حرمت پدر و مادراشونو میشکنن اینجا از اینهمه احترام و همدلی نبودن تو خونه ها خسته میشی از انتظار برای کسی که عزیز ترینه خسته میشی اینجا آدما منتظر هم میمونن سالهای سال و بعد رسیدن به هم نبودن همدیگه رو آرزو میکنن اینجا هیچ آرزویی دائمی نیست هیچ خوشبختی هم دائمی نیست هیچ کس تکلیفش معلوم نیست که میخواد بمونه با بره میخواد عاشق باشه یا فارق خدایا خوشبختی واقعی .... خدیا مرگ حسرت ها... خدایا خنده های با دوام... خدایا میدونم که همه مارو میبینی خدایا رحم... خدا بیخیال شدی؟ خدایا؟ خدا؟ اهم خیلی عذر میخوام من با کی حرف میزدم؟ شما خدا رو ندیدی؟ الان داشتم باهاش حرف میزدم ای بابا کجا رفت؟ خدا؟
|+| نوشته شده توسط ماه روشن در یکشنبه 25 مهر1389 و ساعت 16:20 دیروز از یاد رفته...
احساس خوشبختی خیلی کم میاد
خیلی کم میتوم بخندم شاید همه چیز خوبه و شاید همیشه همه چیز خیلی راحت به نابودی نمیرسه اما گاهی لحظه ای غفلت یه مدت زمان خیلی زیاد از عمرت و روحیه ات و میکشه گاهی میخوای غرق شی ...میخوای حل شی... اما گاهی وسط خشکی وسط جایی که امکان نداره غرق میشی... چون خودت میخوای که غرق شی... یا شاید مجبور میشی غرق شی... یا خودتو به خفه شدن بزنی! کاش میشد دلتنگ نشد... برای هیچ صدایی برای هیچ بویی و کاش میشد فراموش کرد... هم صدا و هم بو و هم یاد... اینو گفتم اما با ترس گفتم چون روزی میرسه که دلت میخواد به یاد بیاری هم صدا و هم... روزی میرسه برای به یاد آوردن همه نگاه هایی که وجودت رو لرزوند دلتنگ میشی...! اون موقع است که دست و پا میزنی تا بتونی به یاد بیاری آهنگ گوش میدی... یه عطر آشنا میزنی... در به در تو نگاه آدما دنبال اون نگاه میگردی! دنبال نگاهی که حتی کوچیک اما بهت حسی رو بده که روزی داشتی... به دنبال آرامشی میگردی که روزی با همه خوبیاش لرزوندت...! و روزهایی هم هست که فراموش میکنی خوب نگاه کنی تا بتونی چیزی رو که میخوای پیدا کنی یه روز یکی که خیلی آدم محترمی بود بخاطر غمی که داشتم بهم گفت: فراموش کن... گفتم نمیشه گفت میشه، فراموشی بزرگترین چیزیه که خدا به انسانها داده راست میگه چون هنوزم میگه اگه فراموش نمیکردبم داغون میشدیم شاید کلیت ماجرا فراموش نشه اما جزئیات از یاد آدم میرن... و یا اونقدر تکرار و مرورشون میکنی که کم کم خودتم حالت از همش بهم میخوره میشه گذشت... میشه خندید... به زندگی... به آدمایی که تمام روز سعی میکنن خودشون رو پنهون کنن... و جایی که نباید، خود واقعیشون رو میشه...! و میشکنن... خورد میشن... هم برای خودشون هم برای بقیه... دلم نمیخواد فراموش کنم! یه روزایی آرزو میکنم اتفاقی که در حال افتادنه هیچ وقت تموم نشه یا حداقل فراموش نشه با همه جزییات با همه حس هایی که داشت و نگهت داشت تو یه حجم عجیب تو یه توده هوای متفاوت که نفست حبس شد که باعث شد یادت بره خودت کی هستی... یا اون کیه... یادت بره که چرا عکس العملی که باید نشون بدی و در حالت عادی نشون میدی رو نشون نمیدی اما نه تعجب کردن فایده داره نه مقاومت کردن خودت رو... تمام خودت رو... رها میکنی تا روزگار و اتفاقاتش هر طوری که میخوان پیش برن خییییییییییییییلی خییییییییییییییلی بعضی چیزا رو دوست دارم بعضی آدمها رو هم و همینه که سر پا نگهم داشته که نگذرم از هیچ چیز و هیچ کس ببین میبینی؟ خیلی عجیب شدم چشمام بی اختیاره... دلم بی اختیاره کارایی رو میکنم که باور نمبکنم و نمیکردم که از عهده انجامش بر بیام و کاری که باید بکنم نوشتنه حتی اینقدر چرت و پرت کاش بال داشتم کاش وقتی خوابیدم اگه خوابم برد پر بکشم به جایی ک تو بیداری فقط یه آرزوست و فقط باید رویای شیرینش رو غنیمت شمرد احساس میکنم به عالمه فایلهای بهم ریخته تو مغزم دارمو این اصلا خوب نیست چون وقت نمونده زندگی خیلی راحت و بی خبر انسان رو به سمت مرگ هدایت میکنه... |+| نوشته شده توسط ماه روشن در سه شنبه 2 شهریور1389 و ساعت 0:55 دلی در گذشته ...
همه چیز از یاد آدم میره
به جز یادش... که همیشه یادشه...! امشب هم مثل هر شب بود... هه نه نبود نه مثل هر شب بود نه مثل شبی که نزدیک باشه به امشب برگشتم به سالها قبل به روزگاری که گفتم: ار بختیاری ماست شاید... که هر آنچه میخواهیم یا بدست نمی آید... یا از دست می گریزد روزگاری که شادی تو نگاه آدما موج میزد اما هیچ کس اینو نمیدونست روزگاری که به این فکر نمیکردم که فردا رو چه کنم خرج های زندگی رو چه کنم جواب سوال مادر و پدر و بقیه رو چی بدم چطور خودم و در مقابل نگاه کثیف آدما حفظ کنم روزگاری بود که ... هجان زندگی فقط تو برداشتن یه گل سرخ از سر کوچه ای بن بست بود گل سرخی که یاری برای معشوقش زیر یک درخت پنهان کرده بود هیجان تو نشستن در یک تاکسی و فشردن دستی خلاصه میشد در برداشتن یک دستمال کاغذی سفید که زیر درختی پنهان بود و پیغامی روش نوشته شده بود و برای همیشه گم شد گمش کردن هیجان در اومدن پشت پنجره خاطره ها برای پیدا کردن صدای ترمز ماشینبی بود... که گفت: ... بیخیال که چی گقت بعضی چیزا خیلی حرمت داره نگم بهتره روزی پنجره ای هشتی بود درختی روبروی پنجره ای هشتی بود پنجره ای روبروی پنجره ی هشتی بود و کوچه ای با انتظار دوباره اومدن یه ماشین با قلبی که تو اون ماشین نشسته و میتپه و روزی پشت همون پنجره دیگه قلبی نتپید دستی نلرزید دیگه جز تنهایی و غصه چیزی نبود امشب بیشتر از 5 - 6 ساعت شاملو گوش کردم: پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم بادبان برچینم پارو وا نهم سکان رها کنم به خلوت لنگر گاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم آغوشت را باز یابم استواری امن زمین را ... زیر پای خویش روزگاری... آغوشی... استواری امن زمینی... در عین پاکی در عین بی توقعی از همدیگه در عین فقط در کنار همدیگه و نگاه کردن به همدیگه خوش بودن و رفت روزگار آرامش رفت روزگاری که با همه چیز حتی با تلخی ها هم لبخند زدن رو توان بود حالا نیست برای یک لبخند کوتاه کلی انرژی صرف میشه کلی مساله باید نادیده گرفته بشه بعضی وقتها آرزوی برگشتن میکنم تا شاید بشه چیزی رو عوض کرد تا شاید بشه جلوی خراب شدن بعضی چیزا رو گرفت چیزهایی که اگه دوباره برگردی به گذشته باز هم سراغشون میری آخه بعضی اتفاقا هستن یا بعضی آدمها هستن که اگه برگردی به گذشته هیچ وقت سراغشون نمیری اما من گذشته ای دارم که اگه میتونستم برگردم شاید میتونستم از خراب شدنشون جلوگیری کنم یا از رفتنشون جا مانده است چیزی جایی که هیچگاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد...! |+| نوشته شده توسط ماه روشن در چهارشنبه 16 تیر1389 و ساعت 4:48 ثانیه های نابود شده...
همیشه جایی که نباید
وقتی که نباید آدمای عزیزی میان و همیشه جایی که نباید و وقتی که نباید آدمای عزیزی میرن...! و بعضی وقتا آدمای عزیزی با بودنشون ولی بی موقع بودنشون آدم و غمگین میکنن نه اینکه غم بودنشون باشه...نه غم اینه که چرا حالا اومدی چرا اینقدر دیر یا اینقدر بی موقع خدا یه آدم عزیز مثل تو رو نشون داد و هه میدونی که موندنی نیست مثل خوابه مثل یه سراب مثل یه سایه یا حتی یه توهم عجیب و دوست داشتنی که حتی اگه یه توهم احمقانه است اما باز هم دوسش داری حتی اگه بدونی میره...! اگه حتی حالا که داریش به شدت غم رفتنش رو حس میکنی از همون اول دیدنش و بودنش... از این اطمینانت یه بغض عجیب تو گلوت جمع میشه یه بغض عجیب و گنده که اگه خیلی وقته گریه نکردی دلت میخواد از ته دل بزنی زیر گریه بی صدا اما پر فریاد آدم عزیزه فکر میکنه به گذشته ای که نبوده و سختی کشیدی فکر میکنی یا به عشق از دست رفته ای که شاید ازش خبر نداره یا به این فکر میکنی که حالا اینو چیکارش کنم که نمیخوام باشه ؟ چیکار کنم که بره؟ و بعد... فکر میکنه نباید باشه و از اون چیزی که فکر میکنی زودتر میره و تو حتی هیچ وقت نمیفهمی چرا؟ تو عزیزی... ستاره ای تو شبای تار...! و بعد با رفتنش متلاشیت میکنه طوری که فرو بریزی فریاد درونت بگه میدونستم میره و همون فریاد بگه اما چرا حالاااااااااااااااااااااااااااااا ؟ چرا اینقدر زود؟ هه و بعضی وقتا سالها بعد وقتی هزار توجیح برای رفتنش پیدا کردی هزار دلیل تراشیدی میاد و میگه من فکر میکردم من و وجود من و نمیخوای و ایندفه حتی از دفه قبل هم دیرتر میرسه و باز وقتی که نباید میومد اومده وقتی که تو ... همه دنیا رو کردی اندازه یه خوشی کوتاه یه خوشی که فقط لحظه ای داشته باشی رفتی دنبال لذت های کوچیک و بی ارزش دیگه هیچکی عزیز نمیشه دیگه دلت نمیخواد چیزی یا کسی عزیز باشه و فقط دنبال آدمایی هستی که فقط تو جمعی هستن که باهاشونی و خوش میگذرونی... حتی به ظاهر... حتی زود گذر و الکی اینقدر که خودتم باورت میشه داره بهت خوش میگذره و از همه بدتر اینکه دیگه دیر شد و تو با نبودنش کنار اومدی و حتی دیگه نمیخوای باشه با اینکه در حقیقت ته دلت میخوای و میذاری ایندفه شک نکنه که نمیخوای باشه ایندفه مطمئنش میکنی که درست فکر کرده بود ... و میره میدونی؟ واقعا میره و تو میشی یه احمق اما باز هم دیره چون ایندفه دیگه بر نمیگرده... هه توی قلبم حتی تو خواب ... فرشته ی همیشه بیدار... . . . واقعا ای کاش هر چیزی تو موقع خودش تو جایی بود که باید باشه...! دیگه خیلی برای خیلی چیزا دیر شده... خیلی دیر! |+| نوشته شده توسط ماه روشن در جمعه 4 تیر1389 و ساعت 5:32 اگه یکبار...حتی یکبار!
اگه یک بار حتی یک بار بگی دوسم داری منو اگه کم واسه خود من نه به اصرار اگه رویای شیرینه با تو نمی شه تکرار حتی یکبار اگه نگی دست بردار دیگه نمی شم بیدار واسه تو می میرم یار اگه یکبار حتی یکبار بدی دستاتو تو دستای من واسه یه لحظه نه به اجبار وقتی دیدی اشک و تو چشای من رد نشی انگار که نه انگار اگه نگی دست بردار دیگه نمی شم بیدار واسه تو می میرم یار تو عزیزی ، تو عزیزی ستاره ای تو شبای تار تویه قلبم حتی تو خواب فرشته ی همیشه بیدار بی تو نمی شه ، نه نمی خوام پرپر بشه باز آره قلبم دیگه کم کم بباره از غم واسه همیشه... همه رو پلکای من ، غبار غم دیدن ولی من تا تو رو دیدم دوباره خندیدم خودت می دونی که بدون تو من سیرم از این زندگی و یه جواریی در گیرم عشق ما دوتا چه شاعرانه بود شب کنار تو چه عاشقانه بود قبول کردی که پیش من بمونی مثه ماه که به ستاره قانع بود یه وقتایی تو دلمه یه غم سنگینی نکنه بری بمونم با دل غمگینی که بدون تو نداره دیگه هیچ امیدی که بدون تو نمی تونه اینو که دیدی خوبه که دیدی رفتار منو خوبه که می دونی همه اسرار منو می دونم که تو دلت یکی میگه نذار بره بگو دوباره می گیری دستای منو تو عزیزی ، تو عزیزی ستاره ای تو شبای تار تویه قلبم حتی تو خواب فرشته ی همیشه بیدار بی تو نمی شه ، نه نمی خوام پرپر بشه باز آره قلبم دیگه کم کم بباره از غم واسه همیشه |+| نوشته شده توسط ماه روشن در جمعه 4 تیر1389 و ساعت 5:6 روزی که نباید برسه و...
یه روزی میرسه
که هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه شادت کنه کسی که اینجاس و اینجا نشسته برای هیچکس...هیچی نیست شده همچین احساسی داشته باشی وقتی حتی دورت پره از آدمایی که میگن دوست دارن؟ میگن که میخوان باشی و بمونی و هیچ وقت نری؟ روزی میرسه که نمیخوای جایی که هستی باشی و جتی جایگاهی که دازی داشته باشی؟ و حتی نمیخوای به گذشته برگردی و همه چیزو درست کنی؟ شبای طولانی شبای بی امید شبای بی حرکتی که توش هیچ کار مثبتی نمیکنی و میخوای دیگه هیچ وقت شب بعدی رو نبینی یه عالمه چیزای قشنگ برای دیدن داری برای خوندن اما نه حال خوندن داری نه حس دیدن میخوای از همه چی بگذری از خودت از مادر و پردت از دوستی که عزیزه از عشقی که دوره ... یا حتی نزدیکه دچار حس احمقانه ی پوچی میشی ولی با همه اینا دو دستی چسبیدی به زندگی و آدماش به کار به درس به آینده به ورزش و سلامتی و ... هه به حسی که فراموش کردی یا سعی کردی فراموش کنی و به دلتنگی هات یا دلخوری هات و سعی داری حلشون کنی هر روز تشویق میشی بخاطر کارایی که میکنی بخاطر استعدادت بخاطر زیبایی که به نظر خودت نداری و از دیگران میشتوی و حتی حالت بهم میخوره از اینکه زیبا باشی اما خودت و با ورزش و رژیم و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو فرم و زیبا نگه میداری سعی میکنی زیبایی که دیگران میگن و خودت قبول نداری و حفظ کنی سعی میکنی تو کارایی که میگن استعداد داری پیشرفت کنی اما یه روزی میرسه که به پوچی میرسی به این که آخرش که چی؟ آخرش که هیچی نیست پس اینهمه تلاش واسه چی آخرش که پدرت میره... مادرت میره... و تو باید این حقیقت تلخ و بپذیری که زندگی یه shit بزرگ بیشتر نیست شدم مثل آدمایی که مینویسن تا خواننده هاشون خودکشی کنن اما واقعا آخرش که چی منی که با تنهایی بمونم همیشه... با تنهایی زندگی کنم با منی که تنهایی نمونم... ازدواج کنم... هه بچه دار بشم... یا هر چیز دیگه ای که برا یه آدم متاهل پیش میاد... چه فرقی با هم دارن؟ هیچی آخرش هیچی نیست در هر صورت روزایی که همه چیز سر جاش باشه آرامش باشه خوشبختی باشه خیلی کم پیش میاد حالا به فرض که پیش بیاد آخرش که چی و من احساس میکنم اون روزی که این احساس ها رو داشته باشم رسیده ... هیچم و چیزی کم |+| نوشته شده توسط ماه روشن در دوشنبه 17 خرداد1389 و ساعت 2:44 امید الکی
چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده
برای درد دل نوشتن روزهای بدی دارم نمیدونم چرا اما همیشه یه جا کار میلنگه و من هنوز دلیلش و نمیدونم یه روزایی خیلی خسته ام شاید باید بیشتر ازاین یاد بگیرم با درد ها بسازم با زخمها کنار بیام به قول یکی خوب شدن زخم طول میکشه اما خوب میشه یه مرغ عشق به خونه ما اومد... سبز بود خیلی آروم بود و مهربون اما ... مرد... بعد از یه روز مرد وقتی بردمش پرنده فروشی و هنوز نمرده بود ... گفتن جفت نداشته گفتن مرغ عشق تنها موجودیه که وقتی جفتش و ازش دور کنن یا بمیره طولی نمیکشه که دق میکنه و میمیره تنها دلخوشیم دختریه که همه لحظات تو فکرمه و تو فکرشم که با غمم غمگین میشه و با شادیم شاد که خیلی سعی میکنه من تو فضای غم و بدبختی و زخم ها نباشم اما نمیتونه اونم نمیتونه من و از دنیایی که سراسر اتفاق ناگواره دور کنه من وسط همه این دلتنگی ها و اضطراب ها دست و پا میزنم و هیچکس هیچ کاری نمیتونه بکنه آدما این روزا زیاد موندنی نیستن یاد گرفتم با خیلی از این چیزا کنار بیام با رفتن و نموندن با از یاد بردنم با فراموش کردنم اونم به راحتی آب خوردن همه میگفتن اومدن پرنده به خونه آدم اونم اگه مرغ عشق باشه خیلی خوش یومنه ... گفتم: ای کاش باشه ای کاش باری برداره اما... اونم مرد تازه میفهمم وقتی میکن اینجا فقط و فقط عدد و رقمه که حرف میزنه یعنی چی تازه میفهمم هیچ کس نمیتونه سالهای سال عاشق بمونه همه چیز بستگی داره همه چیز به همه چیز بستگی داره و من... من احمق نخواستم بفهمم اما ... یه روزی همه چیز درست میشه امیدورام |+| نوشته شده توسط ماه روشن در یکشنبه 19 اردیبهشت1389 و ساعت 0:40 بدون شرح
شاکی روزگار
منم، تموم اين شهر متهم
يه حادثه چند ساعته با من میاد قدم قدم زخما دهن وا میکنن، وقتی دل از دشنه پره دست من و بگير که پام رو خون عشقم میسره بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسيد وقتي تو چشم هر کسی برق فريب و میشه ديد راه ضيافت و به من دستای کی نشون میده وقتی که حتی گل سرخ اين روزا بوی خون میده وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه وقتی رفاقتا خيانت میشه محکمه تو تو خيابون بر پا کن وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه تمرين مرگ ميکنم تو گود اين پياده رو يه چيزي انگار گم شده توي نگاه من و تو دارم به داشتن يه زخم تو سينه عادت میکنم دارم شبام و با تن يه مرده قسمت میکنم |+| نوشته شده توسط ماه روشن در دوشنبه 6 اردیبهشت1389 و ساعت 4:17 |
|

